راهیان نور
یاد ایام...
عید ۸۷ در شلمچه دیدم، پژوپارس جلوتر از اتوبوس ما ایستاد، زن و مردی پیاده شدند، ۴۰ یا ۴۵ سال بیشتر به نظر می آمدند. تیپ و قیافه شان با بقیه بچه های راهیان نور خیلی تفاوت داشت، اصلا متضاد بود، انگار پارتی یا عروسی آنچنانی آمده بودند، زن فقط یک شال توری مانند صورتی فسفری بر سر داشت، زلف های رنگ شده اش به نمایش عام رها ساخته بود، منتظر بودم دژبانی برای امربه معروف و نهی از منکر برسد، با اینکه خیلی کنجکاو بودم که بدانم برای چه به اینجا آمده اند؟ و محل عروج شهدا و هبوط ملائک را با ساحل دریای رها شده اشتباه گرفته اند، ولی از ترس گناه و غضب خدا نگاه از آنها برداشتم.
لحظه ای بعد به اشاره همراهی نگاهم به سمت آنها چرخید، مرد در آن هوای گرم بارانگیر پوشیده بود مشابه آنچه غواص ها در عملیات می پوشند و زن چادر نماز سفیدگلداری بر سر کرده بود، جز گردی صورت همه جا پوشانده،اگر گل های ریز روی چادرش نبود درست مثل لباس احرام بانوان در طواف خانه خدا می ماند. کوله پشتی خاکی در دست، هر دو پابرهنه، آرام با متانتی خاص به پیش می رفتند، به جای گوش دادن به راوی حواسم به رفتار غیر قابل قبول آنها بود، از جمع دور شدند، خیلی دور کنار یک نماد سنگر خراب شده با انبوهی از کلافه های سیم خار دار، بدون زیرانداز بر خاک نشستند، بچه هایی که از کنارشان رد شده بودند می گفتند چه سوزناک مرد زیارت نامه می خوانده و زن اشک می ریخته است.
در خوبی یا بدی آنچه دیده بودم درحیرت مانده بودم از راوی با اعتراض کمک خواستم، این بد پوشان را چه کار به حضور در این مکان مقدس؟ دندان بر لب گزید و آرام نجوا کرد: ساکت برادر، همه این جمع در این مکان مهمان شهدائیم، میزبان ما نیستیم که تعیین کنیم کی بیاید کی نیاید؟ بسیجی دژبانی می گفت از این دست مهمان در این ایام زیاد می آیند.
اتوبوس ما حرکت کرد و ما رفتیم اما پژوپارس همچنان آنجا بود.
پدرم چوپان بود 50 سال چوپانی.