مرد دوازدهم
نمی دانم از کجا شروع کنم، تا یک ساعت پیش هزار مطلب در دل داشتم که دریغ از یک کاغذ پاره ای که بتوانم آنها را بنویسم و حال که دل این جلادان بی رحم اندکی به رحم آمده و این دفتر و خودکار را به من داده اند، ساعتی است که ته خودکار را در دهان می جوم و معطل بارش مطلب مانده ام که بر کاغذ به نگارش درآورم.
چند دقیقه دیگر باید برای آوردن محموله بابت شام حرکت کنیم و من نگران هستم به محض حرکت سیل نوشتنی ها به مغزم هجوم می آورد و به محض برگشتن و فارغ شدن از حرکت و غذاخوردن و دست یابی به نوشت افزار همه محو می گردد و یا شب شده امکان نوشتن در تاریک میسر نمی باشد.
همین طور هم شد این دو پاراگراف فوق را در زمان استراحت بعد از ظهر نوشتم و الان هم که شام خورده ایم تا چند لحظه دیگر تاریک می شود و دیگر امکان نوشتن نیست، لذا بی مقدمه شروع می کنم و برای تویی که این نوشته های مرا بعد از مرگم یا قبل از مرگم می خوانی شرح می دهم که کی بودم و امروز بی گناه بی گناه در چه ورطه هولناکی گرفتار شده ام.
من محمد تقی زرچیان از بازاریان نیمه متول تهران هستم. گرچه آنقدر مثل بعضی ها پولدار پولدار نبودم اما به اندازه ای داشتم که دستم به دهانم برسد و هر چه بخواهم خریداری کنم و هر سفر که بخواهم بروم. مال از پدر به ارث رسید و رسم تجارت و بازار از کودکی آموخته شد. گرچه شهرت پدر را نیافتم اما مال را هلاک نکردم بلکه به آن افزودم و اوضاع را وفق مراد می دانستم.
فرزندان هیچکدام حرفه تجارت مرا نپسندیدند و پی بهانه درس به فرنگ رفتند و تا توانستند از کیسه من پول کشیدند که سرانجام مهر پدری معتدل و بذل بی حساب و کتاب قطع و بازگشت به وطن آنها را آرزو کردم. هنوز از جنجال و کشمکش با فرزندان خلاصی نیافته بودم که مادرشان را دردی جانکاه عارض و غده های سرکش بدنش را نحیف و سنگینی درمان صرفنظر از خسارت مادی کلان جسم وجان او را آزرده تر کرد و سرانجام بعد سالی درد ورنج مرا تنها گذاشت و رفت.
سالی به تنهایی سخت گذشت، تا اینکه خویشان به جستجوی مهرویی هم شان روانه کردم. اما هر چه مهرو انتخاب گردید مرا نپسندید و اگر هم پسندید آشکار پول و مال مرا برگزید و بی پروا برشکم گنده و هیکل بشکه ای من خرده گرفت. رنج این پیش آمد از درد فراق همسر سخت تر بود که برای این مهرویان قیافه و سن و جسم من بیزاری و مال و پول من مشتاقی می آورد و حسادت بر پول ومال افزون تر از میل بر افزون آن گردید.
عاقبت این ناکامی سینه ام تنگ و دردی مبهم بر آن عارض ساخت و خویشان ترساندند ......
پدرم چوپان بود 50 سال چوپانی.