اشک من
بد است مردی گریه کند
نمی دانم بر اساس کدام علم فیزیولوژی ، سایکولوژی ، جامعه شناسی ، حتی اعتقادات مذهبی و یا باورهای خرافی و یا هر چیز علمی یا غیر علمی دیگر ، اینگونه در بسیاری از جوامع این باور ایجاد شده است که گریه ویژه زنان است و خوب نیست مردی گریه کند. حتی در بحث های داغ فمینیستی معمای پیچیده گریه زنان همچنان لاینحل مانده است. و بر عکس در تعاملات ناهنجار مرد و زن ، مردان حق به جانب چقدر از حربه گریه زنان عصبانی که نیستند....
در یکی از روزهای تلخ جنگ با جمعی از دانشجویان به بازدید اردوگاه پناهندگان کرد عراق که توسط ارتش صدام سخت بمباران شده بود رفتیم. اتفاقا راننده اتوبوس دانشگاه مستقیم ما را به قبرستان اردوگاه برد که روز قبل حدود 20 جنازه از کودک گرفته تا پیرزن و پیرمرد قربانی بمباران ، در آن دفن کرده بودند. صحنه دلخراشی بود ،در کنارهر قبر، دختران و زنان پیر یا جوان به آوای کردی سوزناک آواز می خواندند ،برسروصورت می زدند و گونه ای نبود که خیس قطره اشک نباشد . زن جوانی که عکس مردش را در دست گرفته بود به این سو و آن سو می دوید ، چرخ می زد ، کودکش (شاید هم کودک دیگری) را در آغوش می گرفت ، بلند میکرد و چیزهای به کردی می گفت و میخواند و باز کودک را به زمین می گذاشت. اما کمی آن طرف مرد ها ایستاده بود، چه اهل جنگ و چه غیر جنگی ، چهره ها درهم و محزون ، اما دریغ از یک قطره اشک یا اندکی شیون ، با تبسم و لبخند ضعیف از حضور ما تشکر کردند. در جمع دانشجویی ما پسرها ساکت و مبهوت ایستاده بودند ، اما دختران حتی آنها که صدای شیون شان بلند نشد ، انبوه چرخش دستمال کاغذی بین دست و صورت حکایت حالشان را داشت. و من در اضطراب بودم که کسی متوجه خیس شدن چشمانم و شکستن بغضم نشود که بد است مرد گریه کند.
در برگشت تمام فکرم به این که چرا مرد ها گریه نمی کردند؟ ... چون در این حوزه تخصصی هم ندارم بحث تفاوت گریه مرد وزن را همین جا بسنده و به دل تنگی های خودم می پردازم.
در یکی از روزهایی که انترنی بخش قلب را می گذراندم ، به همراه استاد و انترن های هم گروه به ویزیت بیماران بستری رفتیم. بخش قلب فقط 4 تخت مراقبت های ویژه داشت ، تجهیزات سی سی یو آن موقع نسبت به تجهیزات حال بسیار ابتدایی بود . و جالب که بخش قلب که باید شرایط آرامش و سکوت در آن رعایت شود درست در کنار مهد کودک بیمارستان واقع و سر وصدای کودکان به وضوح حتی صدای آلارم تجهیزات سی سی یو را نیز تحت تاثیر قرار می داد. بگذریم که در آن موقع داروهای باز کننده عروق و حل کننده لخته با این کیفیت فعلی در دسترس نبود و آنژیوگرافی و جراحی قلب مراحل ابتدایی خود را می گذراند. چه برسد به رعایت اصول مهندسی در ساختمان بخش قلب و شیشه ها و پنجره های صداگیر.
وارد سی سی یو شدیم ، مریض تخت یک در کما و بدحال بود. دکتر حبیب الله زاده فوق تخصص قلب و عروق که انصافا اهل مطالعه و بسیار حاذق بود و بر کتاب داخلی هاریسون و مطالب براون والد نویسنده قسمت قلب کتاب در آن دوره گاها ایراد نیز می گرفت. با نگاهی به نوار قلب بیمار وسعت ضایعه قلب را برای ما تشریح و پیش بینی کرد ظرف 24 ساعت آینده این بیمار دچار بی نظمی شدید ضربان قلب شده و خواهد مرد. سوال و جواب در مورد این وضع بیمار و این پیش آگهی بد بین استاد و هم گروهی های من بالا گرفته بود اما من حواسم اصلا به بحث نبود. تا اینکه استاد متوجه صورتم شد و با تعجب همه ما را سریع به اتاق آموزش برد. نصیحت استاد بالا گرفت که پزشک نباید تحت تاثیر قرار بگیرد و اگر بخواهد برای هر بیمار روبه موت اینگونه احساسی شود و گریه کند( اشاره به من) ضمن اینکه سلامتی اش به خطر می افتد ، اثر نامطلوب بر بیمار و اطرافیان وی دارد. توضیحات مفصل استاد در خصوص شیوه همدردی با بیمار واطرافیان وی بسیار طولانی شد ، اما من همچنان توجه ام به حرف های ایشان نبود که ناگاه با لحن تندی خطاب به من گله کرد که چرا هنوز تحت تاثیر شرایط بحرانی بیمار رو به موت قرار دارم. تا رفتم به خودم بیایم که منظور استاد چیست ؟ یکی از هم گروهی ها به دادم رسید و گفت :" استاد ببخشید ظاهرا سوءتفاهمی شده ، ایشان چندان ناراحت حال این بیمار نیستند ، صدای گریه دخترش در مهدکودک بلند است که طبعا ایشان هم همنوا با دخترش اشک می ریزد." خنده جمع برخاست و من از اتاق بیرون رفتم.
فردا صبح در جلسه گزارش صبحگاهی دکتر حبیب الله زاده در جمع اعلام کرد مردی که با گریه دخترش گریه می کند بیاید مریض معرفی کند. خنده و همهمه سکوت سالن را به هم زد و بیشتر گردن ها به طرف من کج شد ، به هرسختی بود بلند شدم و به طرف تریبون رفتم ، با لبخند تصنعی سعی می کردم خونسردی را حفظ و حال خود را عادی نشان دهم که استاد ادامه داد : برای یک مرد خوب نیست که گریه کند. که یکی از هم گروهی من با پراندن تکه (آنهم به خاطر گریه دخترش..) سخن استاد را تکمیل و جو کلاس را خندان تر کرد. البته آن روز من بیمار معرفی نکردم ، چون موردی که می خواستم معرفی کنم تکراری بود و انترن دیگری مورد منحصربه فردی از روماتیسم قلبی بستری کرده بود که ایشان به جای من به پشت تریبون آمد.
21 سال از آن ماجرا گذشته است ، این روز ها خیلی به یاد آن ایام و آن خاطره می افتم . حالا من هم به اشک خودم در آن روز می خندم . اما مگر اشک در اختیار آدم است ، مگر اشک مرد یا زن می شناسد ، مگر اشک شادی یا غم می شناسد ، مگر اشک جمع و تنهایی می شناسد ، هر وقت دلش خواست می آید و من از این بابت نگرانم ، می ترسم این جمعه آخر تیرماه که می آید ، باز در جمع اشک نافرمانی کند ، درست مانند 21 سال پیش ، البته این بار نه به خاطرشنیدن صدای گریه اش از مهدکودک کنار سی سی یو، بلکه...
این روز ها دلم می خواهد با آواز محزون دوبیتی بابا طاهر را بخوانم ، نه با صدای ناهنجار خودم ، از یک خوش صدایی بشنوم ، شاید بهانه ای برای توجیه حضور نابهنگام اشک
|
گلی که خود بدادم پیچ و تابش |
باشک دیدگانم دادم آبش | |
|
درین گلشن خدایا کی روا بی |
گل از مو دیگری گیرد گلابش |
البته دیگری را هم اینک خیلی دوست دارم ، مرد آقایی است ، خدا نگهدارشان باد.
پدرم چوپان بود 50 سال چوپانی.